شجاعت یا جسارت یا یک چیزی اتی می خواهد حرف زدن که گمانم دارد در من از دست می رود .از سفر کربلا برگشتم . مادرم را برده بودم . لحظه ی آخر آخرین یادگار پدرم یعنی همان ساعت معیوب شده ی سیکو 5 را هم همراه خودم کردم و بردم . قرار بود جا بماند ولی لحظه ی آخر در فرودگاه به ما ملحق شد . یک ربع بعد از رسیدنم به خانه دوست دخترم ساعت را به دستش انداخت و چیزی گفت که هنوز نمیخواهم بهش فکر کنم .ولی می دانم آدم گاهی خشمش جوری بیرون می آید با رفتاری با حرفی که شاید تا دم مرگ نتواند بفهمد چطور و چه چیزهایی منجر به آن حرف و رفتار شده اند . می دانم این ها را ، می دانم . و وقتی یک چیزهایی را می دانی انتظار می رود دانسته ات تووی رفتارت نمایان شود . و شد . همین که سکوت کردم از همین است، نیست ؟خب . از سفر بگویم ؟ تجاوزی بود برای خودش. اما تجاوزی که پیشاپیش پذیرفته بودمش. مثل سربازی که می داند در میدان چه چیزهایی انتظارش را می کشد و به مبدان می زند . و مثل همان سرباز بعد از برگشتن از آن میدان فرق هایی کرده ام .بعد از هر بار رفتن و برگشتن فرق هایی می کند آدم . بعد از هر بار رفتن و برگشتن به میدان های مختلف . و حالا جالبش می دانید چیست ؟ این که کم کم عاشق به میدان زدن می شوی . عاشق ؟ نه کلمه خوبی نیست . چیزی تو را به این تجربه وصل می کند . به دست آوردن و از دست دادنهاش، کشف و شهودش ، نیازمندی هایش که خلاقیتت را تحریک می کند و کلی چیز دیگر شاید که قابل بررسی اند .نمی دانید من چه پیش زمینه هایی در تاریخ زندگیم داشته ام نسبت به سفری که رفتم . اما حوصله تعریف کردنش را هم ندارم .فعلا می روم که کمی کارهای عقب افتاده را سامان بدهم تا کمی از آن خلوتها که داشتم پیدا کنم باز.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 15:37